حكيم زجاجى

1154

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

خبر شد به سلطان و باور نكرد * چراغ طرب در درون بر نكرد محمد به دل گفت نيرنگ بين * برآميخته اين‌چنين رنگ بين كشندم چو ماهى ز دريا به دام * شوم سوخته ز اين هوس‌هاى خام چنين تا بيامد پياپى خبر * كه برخيز اى شاه و انده مبر كه شد باغ اقبال بختت به بار * تو برخور از اين بار و انده مدار سليمان نهان گشت همچون پرى * تو را داد با تاج انگشترى محمد برآراست لشكر ، براند * ز كار فلك هركسى خيره ماند سر از ره سوى شهر همدان نهاد * بشد پاى بر چرخ گردان نهاد سعادت كند اين‌چنين كارها * ز ناگه دهد زر به انبارها چو اقبال با توست انده مدار * كه او خود كند كارها خود به كار به‌جز دادن و داد آيين مكن * دل از بهر اين دهر غمگين مكن اگر سيم دارى در انبار و زر * بخور ، انده روز فردا مخور ببخش و دل هرتنى شاد كن * از اين رفتگان دم‌به‌دم ياد كن كه جز نام چيزى نماند به‌جاى * ببايد شدن ز اين سپنجىسراى مرا سيم و در كيسه گر زر بدى * به گوش سران شعر من پر بدى ز بىسيمىام كس نيارد به ياد * مگر صاحب آن صدر بادين و داد كه ما را به گردون بيابد چو ماه * بيفزايد اندر جهان دستگاه به گردون رساند كلاه مرا * كند روشن از لطف راه مرا به تحسين و احسان آن نامدار * به گردون رسيد اين سخن گوش دار چو سلطان محمد به همدان رسيد * شكوهش به گردون گردان رسيد بنا كرد قصرى چو كوه بلند * به بالا فزون بود از ده كمند بزرگان همه قصرها ساختند * به كم مدت آن را بپرداختند سرافراز قفشت كه « 1 » بد مير بار * مقرر شد او را چنين خوب كار شد اندر . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * همه كارها كردند مانند تير دگر ره گل كامكارى شكفت * غم و غصه از خلق شد درنهفت

--> ( 1 ) قو شود